تبليغاتX
بهترین و زیباترین جمله های روز

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام ویلاگ بلا مانع است یا علی

ابوطلحه یكی از یاران رسول خدا است . زنی با ایمان داشت به نام ام‏ سلیم . این زن و شوهر پسری داشتند كه مورد علاقه هر دو بود . ابوطلحه ، پسر را سخت دوست می‏داشت . پسر بیمار شد ، بیماریش شدت یافت ، به‏ مرحله‏ای رسید كه ام‏سلیم برای اینكه شوهرش در مرگ فرزند بیتابی نكند او را به بهانه‏ای‏ به خدمت رسول اكرم فرستاد و پس از چند لحظه طفل جان به جان آفرین تسلیم‏ كرد .

 ام سلیم جنازه بچه را به پارچه‏ای پیچید و در یك اطاق مخفی كرد ، به همه اهل خانه سپرد كه حق ندارید ابوطلحه را از مرگ فرزند آگاه سازید نست كار پسر تمام است .

سپس رفت و غذائی آماده كرد و خود را نیز آراست و خوشبو نمود . ساعتی‏ بعد ابوطلحه آمد و وضع خانه را دگرگون یافت ، پرسید : بچه چه شد ؟ ام‏ سلیم گفت : بچه آرام گرفت . ابوطلحه گرسنه بود ، غذایی خواست . ام‏ سلیم غذایی را كه قبلا آماده كرده بود حاضر كرد و دو نفری غذا خوردند و همبستر شدند .

ابوطلحه آرام گرفت . ام سلیم گفت : مطلبی می‏خواهم از تو بپرسم ؟ گفت : بپرس . گفت : آیا اگر به تو اطلاع دهم كه امانتی نزد ما بوده و ما آن را به صاحبش رد كرده‏ایم خشمگین می‏شوی ؟

 ابوطلحه گفت : نه ، هرگز ، ناراحتی ندارد ، امانت مردم را باید پس‏ داد . ام سلیم گفت : سبحان الله ، باید به تو اطلاع دهم كه خداوند فرزند ما را كه امانت او بود نزد ما ، از ما گرفت و برد .

 بوطلحه از بیان این زن تكان سختی خورد ، گفت : به خدا قسم من از تو كه مادر هستی سزاوارترم كه در سوگ فرزندمان صابر باشم . از جا بلند شد و غسل جنابت كرد و دو ركعت نماز بجا آورد و رفت به حضور رسول اكرم و ماجرا را از اول تا آخر برای آن حضرت شرح داد

 . رسول اكرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) فرمودند :

خداوند ، امروز شما را قرین بركت قرار دهد و نسل پاكیزه‏ای نصیب شما گرداند . خدا را سپاس‏ می‏گزارم كه در امت من مانند " صابره " بنی اسرائیل قرار داد .

آری این است تأثیر ایمان و مذهب در تصفیه سختیها و مشقتها بلكه در تبدیل آنها به خوشی و لذت و سعادت.

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در پنجشنبه 1387/09/28 و ساعت 18:59 |

شب طلبه جوانی به نام محمد باقر  در اتاق خود در  حوزه علمیه مشغول مطالعه بود  به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست  و با انگشت  به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.

دختر گفت :  شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد  و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و  محمد به مطالعه خود ادامه داد .

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر  اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود  لذا  شاه دستور داده بود تا افرادش  شهر را بگردند  ولی هر چه گشتند  پیدایش نکردند .

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج  شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی  پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر  گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد  شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق  از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه  دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا  وسوسه می نمود  هر بار که نفسم  وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم  آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیه با نفس  مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند 

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد  میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد  و امروزه تمام علم دوستان  از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی  می دارند.  از مهمترین شاگران  وی می توان به ملا صدار  اشاره نمود .

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند

التماس دعا

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در پنجشنبه 1387/09/28 و ساعت 18:50 |

بنام خدا

سلام

دیروز رفتم از فرشته ها برای خودم دعا گرفتم. گفتند:باید هر روز سه نوبت به دنیا بیایم.پیش ازطلوع آفتاب،ظهر و پیش ازغروب.

فرشته ها گفتند:باید هر روز هفده بار بندگی كنم و هر بندگی را در بینهایت ، ضرب كنم و بینهایت رابریزم روی لحظه ها.

فرشته ها گفتند: باید هر شب دستمالم را از شبنم خیس خیس كنم. ازشبنمی كه اشك خدا روی آن چكیده است ... و دستمال را بگذارم روی پیشانی روحم تا تبم پایین بیاید.

فرشته ها گفتند:باید هر طور شده جانمازی ببافم از ساقه ی لاله . آن وقت با اقتدا به آسمان و آزادگی ، هزار ركعت نماز فریاد بخوانم. قربتا الی الله.

فرشته ها گفتند : باید مواظب باشم مواظب آن امانت بزگ روی این شانه های كوچك. مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین مواظب عشق!

فرشته ها گفتندباید جواب سلام خدا و پرنده ها و آدمها را یك جور داد... ومثل درختان صلوات فرستاد ومثل پرنده ها،قنوت خواند و مثل كویر روزه گرفت.

فرشته ها گفتند:باید همه در به در بگردیم دنبال خدا و یك عالم دوست داشتن و كمی عقل.

فرشته ها گفتند:باید یك جایی، شاید جایی مثل سلامهای آخر نماز ، یا جایی مثل اولین سلام قطره و دریا خودم را گم كنم برای همیشه ... و آن وقت ، هر چه كه دارم بدهم باد ببرد و هرچه را كه خدا و فرشته ها و این دنیایی ها و آن دنیایی ها دارند ، ازشان قرض بگیرم

فرشته ها گفتند:باید یادم بماند كه به اندازه ی همه ی دریاهای خدا،باید گریه كرد و به اندازه ی همه ی درختهای خدا، باید سبز بود...

وقتی فرشته ها رفتند،من ماندم و لبخند خدا و یك عالم دعا كه قول داده  بودم مستجابشان كنم!

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در پنجشنبه 1387/07/25 و ساعت 19:48 |

نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود گلی رویید که "نرگس"نامیدندش.                                           

الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند که از این دریاچه آب شیرین بنوشند.             

اما دریاچه می گریست الهه ها پرسیدند: چرا می گریی؟؟                                   

دریاچه گفت: برای نرگس میگریم.                                                              

الهه ها گفتند:آه شگفت آور نیست که برای نرگس میگریی ... وادامه دادند: هرچه بود با که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک

زیبایی اش را تماشا کنی.                                                                           .

دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟                                                              

الهه ها شگفت زده پاسخ دادند: کی میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود هر روز در کنار تو می نشست.                                                                   

دریاچه لحظه ای ساکت ماند. سرانجام گفت:                                                    

من برای نرگس می گریم چون هر بار از فرازکناره ام به رویم خم می شد،می توانستم

در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.                                            

 

اسکار وایلد

 

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در دوشنبه 1387/06/04 و ساعت 14:52 |

مسلمانی روزها روزه می گرفت  و شبها  عبادت میکرد اما  بد اخلاق بود و با زبانش همسایگان را اذیت  می کرد .

شخصی در  محضر حضرت  پیامبر(صلی الله علیه و اله ) ازاعمال او تعریف نمود و گفت تنها یک عیب دارد  و آن اینکه بد اخلاق است و با همسایگان  خوب برخورد نمی کند .

رسول خدا (صلی الله علیه و اله ) به این مضمون فرمودند :

 در او هیچ خیری نیست او اهل جهنم است

+ نوشته شده توسط محسن کابلی در دوشنبه 1387/05/28 و ساعت 21:14 |

جوان گناهکاری که هرخلافی رامرتکب شده بود ،مریض شد ودربستر بیماری افتاد.آنقدر درمحله بدنام بود که حتی همسایگان نزدیکش هم حاضرنشدند به عیادت اوبروند.به دنبال یکی ازهمسایگان فرستاد.وقتی همسایه امد به اوگفت:

"همسایگان دنیایی من،ازمن بسیار آزاد دیده اندو میدانم که همسایگان برزخی من هم درقبرستان ازوجودمن درمیان خود آزرده خواهند شد.برای همین ازشما میخواهم که من رابه قبرستان نبرید ودرگوشه ی خانه ام به خاک بسپارید."

چندروز بعد جوان گناهکار که ازگناهانش احساس پشیمانی میکرد ازدنیا رفت وطبق وصیتش درگوشه ی خانه به خاک سپرده شد.

اورادرخواب دیدند که حال وروز خوبی دارد و به جای آنکه در عذاب ورنج باشد ،درنعمت وخوشی است.

کسی که اورا خواب دیده بود از وی پرسید:

خداباتوچه کرد؟

جوان گفت:

او به من فرمود:

ای بنده من!مردم حقیرت شمردند وازتو روی گردادند اما من نه خوارت میکنم ونه ازتوروی برمیگردانم.

دارالسلام.ج3 ص196

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در یکشنبه 1387/05/20 و ساعت 12:3 |

سه گل بشکفته باعطرگل یاس/خوشا زیطم به پاشان دروالماس

یکی شاهد ،یکی عابد ،یکی عشق/حسین وهمرهش سجادوعباس

                                                                               

 10of8km.gif10of8km.gif10of8km.gif10of8km.gif

 اعیاد پربرکت برشمامبارکباد

10of8km.gif10of8km.gif10of8km.gif10of8km.gif

مردى خدمت على -علیه‏السلام آمد و عرض كرد:

یا على -علیه‏السلام من هفتصد فرسخ راه مى‏آیم تا هفت كلمه بپرسم.

على -علیه‏السلام فرمود: سؤال كن! او سؤالهاى خود را به شرح زیر مطرح كرد:

1. آن چیست كه از آسمان بزرگتر است؟

2. آن چیست كه از زمین وسیعتر است؟

3. آن چیست كه از آتش داغتر است؟

4. آن چیست كه از زمهریر سردتر است؟

5. آن چیست كه از دریا غنیتر است؟

6. آن چیست كه از سنگ سخت‏تر است؟

7. آن چیست كه از یتیم ضعیفتر است؟

در جواب حضرت على -علیه‏السلام فرمودند:

اول: تهمت.

دوم: حق.

سوم: حرص.

چهارم: حاجت‏بردن نزد بخیل.

پنجم: آدم قانع.

ششم: قلب كافر

هفتم: سخن‏چین

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در شنبه 1387/05/19 و ساعت 22:1 |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند...


زن جوان : یواشتر برو من می ترسم...
مرد جوان : نه، اینجوری بهتره ...
زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم..


مرد جوان : خوب،اما اول باید بگی که منو دوست داری...؟
زن جوان : دوست دارم،حالا می شه یواشتر بری...؟


مرد جوان : منو محکم بگیر...
زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری...؟


مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری،
.
آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.....


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود،
 
برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید .در این سانحه که به دلیل بریدن ترمزموتورسیکلت رخ داده ،
 
یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری درگذشت،


 
مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ،پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در پنجشنبه 1387/03/16 و ساعت 13:34 |

دو مرد، در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی ای که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریاچه پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه، از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا چه پرت می کنی؟
- مرد جواب داد: آخر تابه ی من کوچک است!
 

***

گاهی ما نیز همانند این مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان ضعیف است.

ما، به مردی که تنها نیازش، تهیه یک تابه ی بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل، از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.

به یاد داشته باش:

☺به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است

به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است☻


 

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در جمعه 1386/10/14 و ساعت 13:15 |

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند


یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند


فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا میداند.


چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند

یا حق

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در جمعه 1386/10/14 و ساعت 12:47 |
تكنیك جادویی نوشیدن 8 لیوان آب

اولین سخنرانی استاد حلت در سال 85 در مجتمع گلف جزیره كیش :احمد حلت پس از ارایه یك سخنرانی پر انرژی و با نشاط به حاضران انجام تكنیك جادویی نوشیدن 8 لیوان آب را با تكرار عبارات تاكیدی توصیه كرد. مدیر مسوول مجله موفقیت گفت از آن جا كه 70% بدن انسان را آب تشكیل داده است در طی روز باید حداقل 8 لیوان آب نوشید و قبل از نوشیدن باید لیوان را جلوی دهان گرفته و عبارات مربوطه را با صدای بلند تكرار كرد پس از 3 هفته معجزه آن را در خواهید یافت

قبل از نوشیدن آب هر روز جملات زیر را با انرژی و قدرت تكرار كنید.

لیوان اول بعد از بیدار شدن صبح:

خداوندا سپاس تو را كه بار دیگر به من طلوع خورشید را هدیه دادی قول می دهم امروز هر جا كه بروم مهری برسانم حتی با لبخندی . به من كمك كن امروز را به شاهكاری بی همتا تبدیل كنم .

لیوان دوم حدود ده صبح:

افتخار می كنم كه از امروز پاك ترین انسان روی زمین هستم.

لیوان سوم حدود دوازده ظهر:

من نظر كرده خداوندم.

لیوان چهارم بعد از ناهار:

خداوندا تو را سپاس به خاطر بركاتی كه به من بخشیدی خزانه غیبت ات را به من و روی خانواده ام بگشای .

لیوان پنجم ساعت چهار عصر:

عشق الهی هم اكنون مرا ثروتمند و توانگر می سازد.

لیوان ششم ساعت شش عصر:

به هر سو كه می نگرم موفقیت به من لبخند می زند.

لیوان هفتم قبل از شام:

هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم.

لیوان هشتم قبل از خواب:

خداوندا سپاس تو را كه یك روز دیگر را به من هدیه دادی كشورعزیزم ایران را در پناه خودت حفظ كن و صلح را در جهان حاكم فرما. خود و خانواده ام را به تو می سپارم ای مهربانترین مهربانان. پروردگارا خوابی آرام به هدیه بده كه من عاشق تو هستم.

 

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در پنجشنبه 1386/09/01 و ساعت 21:33 |

ایران در طول تاریخ، گاهی چنان كشور امنی به حساب می‌آمده كه مهاجران بسیاری را به خود پذیرفته است. گروهی از این مهاجران پیامبرانی بوده‌اند كه ایران را برای زندگی در نظر گرفته‌اند.

در زیر اطلاعات پیامبرانی كه در ایران مدفون هستند یا احتمال می‌رود كه مقبره آنها در ایران باشد ، آمده است

 دانیال نبی (ع)

دانیال یكی از پیامبران بنی اسرائیل (قرن هفتم قبل از میلاد) است وی در شهر شوش ارمیده است 


حیقوق نبی

 از پیامبران بنی اسراییل است که حدود ۲۶۰۰ سال پیش می زیسته و نگهبان معبد بزرگ یهودیان در اورشلیم بوده است

آرامگاه حیقوق نبی در تویسرکان طی قرون متمادی چندین بار


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن کابلی در شنبه 1386/08/19 و ساعت 0:3 |

مردی از شیعیان خدمت امام جعفر صادق(علیه السلام ) امد و از فقر و تنگدستی شكایت نمود

حضرت فرمود تو از شیعیان ما هستی و با توجه به اینكه تو را تجارت پرفایده ای است كه بی نیازت كرده است  باز هم اظهار تنگدستی می كنی

مرد عرض كرد :  آن تجارت پر فایده چیست ؟

حضرت فرمود :  اگر به تو گفته شود به اندازه زمین نقره در ازای خارج نمودن محبت و ولایت اهل بیت و دوستی دشمنان انها داده می شود ایا قبول می كنی ؟؟

مرد گفت : ای فرزند رسول الله نه حتی با طلا هم عوض نمی كنم

حضرت فرمودند : پس تو فقیر نیستی  بینوا كسی است كه  انچه تو داری نداشته باشد سپس حضرت مقداری مال به او كمك نمودند

+ نوشته شده توسط محسن کابلی در جمعه 1386/08/18 و ساعت 23:45 |

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛

و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید

به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی.

پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در یکشنبه 1386/08/13 و ساعت 11:40 |

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند؛ غم, شادی, غرور, ثروت, عشق و... .
روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تما اهل جزیره
قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد ! چرا که او عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت! عشق ازغرور که با
کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت: غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرور گفت: نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی
!
غم
در نزدیکی عشق بود؛ عشق به او گفت. غم؛ آیا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن
آلود گفت: آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم!
پس این بار عشق به
سراغ ثروت رفت و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: قایق من پر
از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست!
عشق این بار از شادی کمک خواست. اما
شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی
مسن و خسته گفت: بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود
را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت! و تازه عشق فهمید که حتی
نام آن پیرمردرا هم نمی داند.
از پیره دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟ گفت
: آری او زمان است!
عشق با تعجب گفت: زمان؟
!!!!
پیرمرد گفت: آری زمان؛ چراکه تنها
او قادر به عظمت عشق است!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در دوشنبه 1386/08/07 و ساعت 11:59 |

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند تند و تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم ،

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته ، مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده :

 

فقط کافی است بگویند: خدایا شکر! 

 

+ نوشته شده توسط یه بنده خدا در چهارشنبه 1386/08/02 و ساعت 11:46 |

صفحه 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12